شعروشاعری

به سلامتی پدر و مادرها

 

لطفا تا آخرش بخونید فکر میکنم حتما ارزشش رو داشته باشه ...اگه حتی خوشتون نیومد تشکر هم نزنید Razz

( قند ) خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . .
.
اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش
دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید !
.
حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد !
دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . . .
.
وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره
میفهمی پیر شده !
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه . . .
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش

دلت میخواد بمیری . . .
.
تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”
تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ”
تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ”
تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ”
تو ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ”
تو ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”
تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”
تو هفتاد سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن . . .
.
.
.
.
بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم . . .
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست . . .

.
سلامتیه اون پسری که . . .
۱۰ سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .
۲۰ سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .
۳۰ سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه . . .
باباش گفت چرا گریه میکنی ؟
گفت : آخه اونوقتا دستت نمیلرزید . . .
.
آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن . . .
وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن . . .
وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن . . .
به سلامتی همه مادرای دنیا . . .
.
پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !
.
سرم را نه ظلم می تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ، سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم . . .
.
خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گردد . . .
.
به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن ، ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !
.
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن ، کوچک و کوچک تر میشود . . .
ولی پدر . . .
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند ، خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست . فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد . . .
بیایید قدردان باشیم . . .
.
دست پر مهر مادر تنها دستی است که اگر کوتاه از دنیا هم باشد ، از تمام دستها بلند تر است . . .
.
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن . . .
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو ؟
پسر میگه : من !
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو ؟؟ !
پسر میگه : بازم من شیرم !
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو !؟
پسر میگه : بابا تو شیری !
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا . . .
به سلامتی هرچی پدره . . .
.
مادر تنها کسی است که میتوان “ دوستت دارم ”هایش را باور کرد ، حتی اگر نگوید . . .
.
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری
مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی
مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری !
مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !
مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود !
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن . . .
.
اگر ۴ تکه نان خیلی خوشمزه وجود داشته باشد و شما ۵ نفر باشید ، کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید مطمئنا مادر است . . .
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 20:36  توسط سعید  | 

Behzad

بی دلهره عاشق باش              بی ثانیه ای تردید

حالا که نگاه تو                         دنیارو به من بخشید

بی دلهره عاشق باش               تا آیینه راهی نیست

نزدیک بیا خوبم                         یک بوسه گناهی نیست

چشمامو نمی بندم                   از خواب گریزونم

بیدارم و تو فکر                           چشمای تو می مونم

هم صحبت بارونی                       همزاد گل یاسی

چشمای منو بهتر                        از آیینه می شناسی

من معنی دریای                          آغوشتو می دونم

یک لحظه بدون تو                        من زنده نمی مونم

بی دلهره عاشق باش                   از عطر تو سرشارم

دلواپس چی هستی                     تنهات نمی ذارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 15:15  توسط سعید  | 

تقديم به تمام زندگيم (مينا)

تقديم به چشم هايى كه در راه ماندند و دل هايى كه آنها را نديدند تقديم به اشك هايى كه غرورشان شكست و عهدى كه هيچكس با آنها نبست Mina jan 28 aban sal roz tavalodat mobarak
+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1390ساعت 0:0  توسط سعید  | 

تقدیم به یار قدیمی

 پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1390ساعت 16:28  توسط سعید  | 

Giti Jan

امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند ... چشمانم

بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد ...

آخ که چقدر تنهایم ... دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم

بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته

شده است ...

رو به روی آینه نشسته ام آیا این منم ؟ شکسته .... پیر

تنها.... تو با من چه کردی ؟ شاید این آخری زمزمه های

دلتنگی ام باشد و دیگر هیچ نخواهم گفت ....

اما منتظرم انتظار دیدن دوباره ی تو برای من زندگی

دوباره ای است ... پس برگرد ... عاشقانه برگرد

برای همیشه برگرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 22:3  توسط سعید  | 

کاش میدانستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 22:1  توسط سعید  | 

Yaser

امروز بعد از گذشت آخرین ملاقاتمان

دلم برایت تنگ شده است

زمان به کندی از کنارم می گذرد

و من چقدر سخت شبهایم را به روز

و روزهایم را به شب می رسانم

اما تو بی خبر از طوفان سرنوشتی که

برایم رقم می خورد

شیشه ظریف قلبم را شکستی

و مرا در میان رویاهای همیشگی ام تنها گذاشتی

و من همواره با خاطراتت زندگی کردم

و ساعتها با وجود خیالی ات قدم زدم و گفتگو کردم

بی تو همه چیز برایم تکراریست

و روزهای هفته با آرایش نظامی از ذهنم

عبور می کند

و من برای ساختن زندگی نو

گلها را روانه ی گلدان قلبم کرده ام

و پنجره دلم را رو به افق گشوده ام

برای عاشقانه ترین نگاهت

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 16:15  توسط سعید  | 

تقدیم به عزیزترینم

چه شبها تا سحر نام تو را از ته دل صدا كردم
دلم را با جنون بي كسي ها اشنا كردم
نفهميدم كه مي ميرم نباشي مثل پروانه
تو را من در ته اين كوچه برفي رها كردم
چه شبها تا سحر با قاصدك در خلوتي بي رنگ
نشستم مو به موي خاطراتت را سوا كردم
به پاي قاصدك بستم صبوري را شبيه گل
نوشتم روي گلبرگش كه من بي توچه ها كردم

 

نمي تونم نمي تونم خنده كنم
دلم و از غصه و غم حذف بكنم
آخه تنهام آخه تنهام

+ نوشته شده در  شنبه 11 تیر1390ساعت 21:57  توسط سعید  | 

این شعر زیبا رو تقدیم میکنم به عشقمMINA

اشعار عاشقانه

همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشم.

اي سرپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 خرداد1390ساعت 18:52  توسط سعید  | 

حالمان بد نیست

حالمان بد نیست


حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می خواهم عذابم می دهند

خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست

 

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
 

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

 

در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

آه در شهر شما یاری نیود
قصه هایم را خریداری نبود

خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان

 

هیچ کس از حال من پرسید؟ نه
هیچ کس اندوه مرا دید ؟ نه

هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز را با من سر نکرد

چند روز هست که حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت

" ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+ نوشته شده در  شنبه 21 خرداد1390ساعت 22:16  توسط سعید  | 

برگشت به نقطه ی تنهایی

برگشت به نقطه ی تنهایی

 

هفت روزپیش بود، درست یادم نیست که هفت روز پیش بود یاهشت روز پیش، که بازهم درگورستان « رید» کار می کردم.« رید» قریه ی کوچکی است درمرکزآلمان، که بالای یک تپه خیلی بلند قرار
دارد وگورستانش درآخرین وبالاترین قسمت تپه افتاده است. درحقیقت« رید» دوگورستان دارد: یکی گورستان عمومی، ازخود مردم قریه ودیگری گورستان« یهود» ها. این گورستان« یهود» هاگورستان بسیار قدیمی است. بار اول که شنیدم در« رید»، گورستان« یهود» هاهم وجود دارد، خیلی شگفتی زده شدم. شگفتی زده به خاطری شدم، که می گوییند درآلمان، پیش ازقتل عام« یهود»ها، به امر«رایش» و«اس .آ» چنان پاک سازی ازوجود فرهنگ ومدنیت والهیات یهودهاشروع شده بود، که حتاگروهی ازجوانان هتلری وناسیونالیستها، به نام کتاب سوزان تمهید شده، کتابهای نویسنده گان «یهود»ها راازکتابخانه های عمومی ودانشگاه بیرون می کردندوآتش می زند، پس چطور این گورستان که نمادی ازآیین یهودیت است، ازشرآن پاکسازی درامان مانده است؟
به هرحال هفت روزپیش بود،درست یادم نیست که هفت روزپیش بود، یاهشت روزپیش که درگورستان
عمومی« رید» کارمی کردم. قبلا ً هرباری که برایم می گفتند، که باید درگورستان« رید» کارنمایم، زیاد خوش می شدم وشایدهم ازخوشی ، چهره ام می شگفت. چه درمحیط آرام وساکت آنجاوفضای بازش ، اقلا ً برای چند ساعتی، ازشر ِ سروصدای شهرومحیط آلوده اش بدور می بودم ویا یگان بار
آن طرفترازگورستان، می رفتم بالای سنگی لحظه هامی نشستم، هوای تازه می خوردم وازچشم انداز
وسیع وزیبای آنجاکیف می کردم وازتماشای طبعیت ِکمتردست خورده اش، دهلیزهای ذهنم راازغم و
سودای روزگار، مقداری خالی می ساختم. اماآنروز، برعکس گذشته، همین که داخل محوطه گورستان شدم، فضای گورستان راپرازدمه وغباریافتم. گویی تمامی مهِ وغبارعالم راجمع کرده وبه فضای آن گورستان پاشیده بودند. ازهمان آغازدلم را تنگی گرفته وهرلحظه بدون اراده چشمم به ساعتم می لغزید. زمان بالایم به کندی می گذشت وگاهی به نظرم می رسید که زمان بالایم توقف نموده است . یک بار دیگر، چنان حالت درکابل برایم دست داده بود. درکابل جنگ بین مجاهدین شدت گرفته بود وما، در زیرزمینی بلاک مان گیرمانده بودیم، آنگاه نیزبه نظرم می آمد که زمان بالایم توقف نموده است. دلتنگی ام درگورستان بعد از ظهرشدت کرفت وآرام آرام یک نوع ترس وتشویش بردلم خانه کرد.
تازه تشویش به دلم خانه کرده بود، که یکبارازعقبم صدایی شبیه پَرزدن پرنده به گوشم رسید و به تعقیب آن چیزی به شدت خورد به زمین. ازجایم یک قد پریدم. قلبم به تپش افتاد . به خیالم رسید که کدام نازی ازقبرش بلند شده است. نازی ها خارجی و بیگانه را خوش ندارند. باهزارترس به عقب نگاه کردم، دیدم جارو را که به درخت تکیه داده بودم، به زمین افتاده است. ازدیدن آن اندکی آرامم گرفت، اماهمچنان دلتنگی ام همراه باترس ادامه داشت، که چشمم به آن سوی تپه افتاد، به جاده ای که به گورستان امتداد داشت. دیدم موتری باسرعت به سوی گورستان می آید. چرتم باز پرَزد وتشویش به دلم خانه کرد. باخود پراز تشویش پرسیدم : دراین روز ابری وپرازمِه وغبار کی می تواند باشد؟ هنوزبه سوالم جواب نه یافته بودم، که موترآمد، درست جلودروازه ی گورستان توقف نمود. زنی باشتاب وعجله ازموتربرآمد. زن بیلی را
ازموترش گرفت ، با همان عجله داخل گورستان شد ورفت بالای گوری درآخرین قسمت گورستان. زن، اول اطرافش را به دقت نگریست وبعد شروع کرد، به بازکردن آن قبر. وقتی این کاررادیدم، دلم فشرده شد وزمان طالبان یادم آمد که قبرهای مارا درکابل باز می کردندواستخوانهای مرده های مارابرای فارمهای مرغداری پاکستانیها، می فروختند. بدون آن که من آن زن را بشناسم وبدون آن که
بدانم ، وی چرا آن قبر را باز می کند، تنفری نسبت به او در دلم موج زد . آرامم نه گرفت، رفتم که بپرسم، چرا قبررا باز می کند؟ زن همین که صدای شرفه پاهایم را شنید ، وارخطا سرش رابلند کرد.
من از او، واو ازمن ترسیده بودیم. سراپایم را نگریست و به کارش مشغول شد. پیشترک رفتم ، سلام دادم وپرسیدم: این قبر کی است که بازش می کنید؟
او اول بادستمال اشکها و آب بینی اش را پاک نمود و بعد، بسیار آرام به جوابم گفت : قبر مادرم.
چشمم افتاد به سنگ قبرودر آن فضای نیمه روشن ، به مشکل خواندم : مارینا شیفر، 1918ــ2004 .
باز پرسیدم:
ــ چرا قبر مادرتان راباز می کنید؟
زن، که از این سوالم ، چین پر پیشانی انداخت ، خشم آلود به جوابم گفت : می خواهم اتللویم را اینجا
دفن می کنم.
ــ اتللو پدرتان است؟
این را به خاطری پرسیدم، که این جا درآلمان ، شاید در دیگر کشورهای اروپایی هم، اکثرا" زن و شوهردریک قبر، دفن می کنند.
به جوابم گفت :
ــ نه، من پدرم را هرگز ندیده ام . مادرم که جوان بود،
با دست آن سوی تپه اشاره نموده ، با اندوه اضافه کرد:
درآن مهمان خانه ، که از پدرکلانم بود، کارمی کرد. شبی یک مسافر که یک سربازفرانسه ای بود، درمهمانخانه آمده بود. آن شب، آن سربازمادرم را فریفته و بامادر همبستر شده ، وفردایش پی کارش رفته بود. مادرم می گفت: آن سرباز پدرم است که هرگز من ندیده ام اورا.
ــ پس اتللو؟
ــ اتللو! اتللو این سیاه گک،عزیز دلم بود . او مرا از تنهایی نجات داده بود.
ــ پس اتللو را چرا درگور مادرتان دفن می کنید؟
گلواش را که بغض گرفته بود ، افزود:
به خاطری که قبرستانی که اتللو باید دفن شود، خیلی دور است. میدانید خیلی دور، حدود چهارصد ـ
پنج صد کیلو متر است و من نمی توانم همیش خبر قبرش را بگیرم. این جا پنهان از دیگران او را دفن می کنم .
ــ اتللو مدت زیاد بود که با شما زنده گی می کرد؟
او داشت هنوز قبر را می کند به جوابم گفت :
ده سال می شد . ده سال می شد که اتللو را خریده بودم.
وقتی گفت اتللو را خریده بودم هیچ تعجب نکردم . به سببی تعجب نکردم که این جا درآلمان یگان مرد ها ی مسن دختر های تازه جوان را و زن های مسن پسر های جوان را به خاطر سکس از کشور های آسیایی و افریقایی می خرند. درهمین کوچه ای خود مان مردچاق وشکم برآمده ای شصت ودو ساله زنده گی می نماید که همسرکوچک اندام بیست و یک ساله اش را از سنگاپور خریده است .
ازش پرسیم اتللو را زیاد دوست داشتید:
اشک از دو گوشه ای چشمانش شرزد و گفت :
ــ بسیار ! اتللو اجازه داشت از بشقابم بخورد. اتللو اجازه داشت در بسترم بخوابد. آخر اتللو ده سال میشد که با من بود ومرا دهسال از تنهایی نجات داده بود.
صدایش را تغیر داده ازم پرسید:
ــ از کجا آده ای ؟
گفتم : از افغانستان.
برای لحظه ای به اندیشه فر رفت و گفت :
ــ افگانیستان... افگانیستان ، می فهمم افگانیستان کجا است ! شما مردم مزه تلخ تنهایی را نچشیده اید.
من، پیش ازآن که ازشورجوانی بیفتم هرگزاحساس تنهایی نمی کردم . دوستان فراوانی داشتم .هرگاهی وهر آخرهفته یکی دوستان ازمن پذیرایی می کرد. اما آرارم آرام با افتادن چین های رخسارم ازپذیرای کردن هایم کاسته شد تا سر انجام تنها یم ماندند . تنهای تنها. وهمی اتللوبود، همین اتللوی سیاه گک نازم که من را چند سال، درست ده سال از تنهایی نجات داده بود. زن بیلش را گذاشت به زمین، درحالی که
با دستمال اشک هایش را پاک می کرد ، با شتاب رفت سوی موترش . ازعقب موترچیزی رابغل گرفته با همان شتاب آمد دوباره بالای قبر مادرش. او آن شیً را از بین پلاستیک بیرون کرد و درچقری که درگورمادرحفرنموده بود گذاشت . از دیدن آن صحنه کاملا" منگ شده بودم . گیچ ومنگ. او که اولین بیل خاک رابالای آن شیً انداخت سرش را بلند کرد و گریه آلود رو به من گفت:
ــ این بوی اتللویم . اتللو سیاه گک نازم .
و اتللو« سگ» سیاه کوچک پشم آلود رامی دیدم که درگور مارینا شیفر دفن می شد.
پایان

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 خرداد1390ساعت 22:14  توسط سعید  | 

تعارض قوانین

مقدمه                                                                                     

بخش اول :تعارض قوانین و شرایط پیدایش ان                       

فصل اول پیدایش و تکامل تاریخی تعارض قوانین                            

گفتار اول: مکتب ایتالیایی قدیم یا مکتب شارحین قوانین رم              

گفتار دوم : مکتب فرانسوی قدیم                                                

گفتار سوم : مکتب هلندی                                                        

گفتار چهارم : مکتب انگلیسی – امریکایی                                   

گفتار پنجم : مکتب المانی                                                         

گفتار ششم :مکتب جدید ایتالیایی                                                

بخش دوم : قواعد کلی حل تعارض

فصل اول : تقسیم بندی قوانین                                               

گفتار اول : قوانین از لحاظ برد قابلیت اجرا                                  

گفتار دوم : قوانین موجود در فضای حقوق بین الملل خصوصی       

گفتار سوم : احاله                                                               

بخش سوم : مطالعه پاره ای از موضوعات احوال شخصیه    

گفتار اول : ازدواج و طلاق                                                    

 نخست : ازدواج و طلاق                                                                                                                   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 16:35  توسط سعید  |